سیزدهم
نویسنده : عادل سالم - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٤
 

هنوز کارهای ناتمامم همانطور ناتمامند و شعری جدید ندارم که با آن این وبلاگ را به روز کنم. باز هم به رسم چند ماه اخیر که یا تکراری می نویسم یا تکراری می خوانم، شعری از گذشته می نویسم. 

اینروزها به صورت کاملا موازی مشغول سه شعرم. بسیار دوستشان دارم و امیدوارم هر چه زودتر به پایان برسند. به قول شاملو اصولا این درد زایمان شعر درد بدی است. آن شعر قدیمی را بخوانید:

 

با دوستت دارم نگاهم کن

قدری خرابم روبراهم کن

 

چشمت هوا، چشمت غزل انگار

خندیدنت شیر و عسل انگار

 

چرخی بزن جانی تصرف کن

بنشین و لبخندی تعارف کن

 

بنشین که سیرابم کند چشمت

سیراب مهتابم کند چشمت

 

حالم کمی حال پریشانی است

در من کسی انگار زندانی است

 

دارد به روحم مشت می کوبد

حق می دهم باید بیاشوبد

 

من شاد و او اندوهگین تا کی

من با تو، او تنها نشین تا کی

 

مرد تو یک من نیست، چندین است

گاهی اگر بد می شوم این است

 

این چهره تنها چهره ی من نیست

مرد تو یک مرد معین نیست

 

( عادل، زمستان 82)


 
 
دوازدهم
نویسنده : عادل سالم - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱
 

می خواستم به روز رسانی این وبلاگ را با کارهای جدید انجام دهم که آن کارها هنوز ناتمامند و تا کی تمام شوند نمی دانم. شعری از گذشته می گذارم  که تا به حال جایی درج نشده است

 

می داند این غریبه که تا سالهای سال

دایم همین غریبی و دایم همین ملال

 

دارد کسی دوباره ترا گریه می کند

در پشت این نقاب من شاد و بی خیال

 

تو لحظه ی رسیدنی و درک می کنند

شوق مرا به آمدنت میوه های کال

 

پاییز بود، رفتی و انگار در دلم

باران گرفته است از آن روز تا به حال

 

طوفان رسید و ریخت به جانت غبار و سنگ

تا خواستم بنوشمت ای برکه ی زلال

 

اینجا مجال آهن و سنگ است و مردمش

دیگر نمی دهند به امثال ما مجال

 

عادل سالم


 
 
یازدهم
نویسنده : عادل سالم - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱
 

گل معاصر من ای زن اساطیری

که از همیشه ای و تا ابد نمی میری

 

که چشم های تو جادوی کاخ تاج محل

که در تو جاذبه ی دختران کشمیری

 

تو در هرات و بخارا و بلخ زاده شدی

تو روح منتشری، جذبه ی فراگیری

 

تو بُعد چندمی ای زن که می روی هر بار

و باز در بدنی تازه شکل می گیری

..

تو ناگهان تر از آنی که فکر می کردم

چه اتفاق عزیزی چه حسن تقدیری

 

بهار، پنجره، باران، سکوت، دلتنگی

تو عاشقانه ترین شکل این تعابیری

 

و چشم های تو عشقند و بودنت خورشید

گل معاصر من ای زن اساطیری


( عادل، 1390)


 
 
دهم
نویسنده : عادل سالم - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٠
 

پرنده های درونم چقدر غمگین اند

این غزل و غزلی که در پست قبلی آ وردم در سال ١٣٨٠در مجموعه ی شعر جشنواره ی شب های شهریور چاپ شدند. هر چند با اشکال چاپی در فهرست بندی به نحوی که این غزل در فهرست به نام دوست شاعرم آقای نظاری و غزلی از آقای الوندی به نام من ثبت شده بود. اگر اشتباه نکنم آن جشنواره آخرین حضور من بود در چنین برنامه هایی. نمی دانم فضا عوض شده بود و برای ما که جشنواره بازی را از سال ١٣٧٣ و با مسابقات شعر دانش آموزی شروع کرده بودیم، غریب می نمود یا خودم خسته شده بودم. دقیقا یادم نیست. اما بعد از آن دیگر نه جشنواره ای بود و نه جلسه ای و نه محفلی. اعتراف می کنم که دور شدن از این فضاها خیلی تصمیم درستی نبود. مخصوصا جلسات را شاید بایستی ادامه می دادم.

بگذریم. غزلی که ابتدایش را آورده بودم می نویسم.

 

پرنده های درونم چقدر غمگین اند

پرنده ها که از این پس ترا نمی بینند

نشسته اند که شاید دوباره برگردی

و از سخاوت دست تو دانه برچینند

چقدر، هر که بیاید، گمان کنند تویی

سپید پر بزنند و سیاه بنشینند

بیا مقابل چشمان شاعرم بنشین

که خنده های تو زیباترین مضامین اند

..

بهار و رحمت عام است و آسمان آبی است

پرنده های من اما هنوز غمگین اند.

(عادل، ١٣٨٠)


 
 
نهم
نویسنده : عادل سالم - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸
 

عابد اسماعیلی عزیز از آن دوستانی است که در دوره ای کوتاه با هم بودیم و همیشه حسرت کوتاه بودن این دوره را خورده ام. شاعر است و خوب شعر می گوید. خوب هم می نویسد و قلمش روان است و دلنشین. در یادداشتش بر یکی از نوشته های این وبلاگ، به برخی از غزل هایم اشاره کرده بود به لطف و مهربانی خاص خودش. یکی از آنها را می خواهم تقدیمش کنم. و آرزومند دیدارش باشم و شادمانیش.

 

چشمی بخند اینکه مرا شادمان کنی

کاری خلاف رسم قدیم جهان کنی


آنقدر تشنه ام که تو باید بخندی و

این تشنه را به شیر و عسل میهمان کنی


در من هزار و یک شب دلتنگ و بی قرار

چشم انتظار اینکه خودت روزشان کنی


مجنون منم - وَ- اینکه دعا می کنم خودت

فکری برای لیلی این داستان کنی


گاهی فقط دریچه ی بازی غنیمت است

تا رو به بی نهایت هفت آسمان کنی


احساس عشق سبزترین نوع بودن است

حتا اگر که گاه گداری گمان کنی،


که: ... عاشقی و در تو کسی راه می رود

حتا اگر که گاه گداری گمان کنی

(عادل، 1380)



 


 
 
هشتم
نویسنده : عادل سالم - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢
 

باران کبوتر

از آسمان باران کبوتر می بارید، کبوتران بی پر، کبوتران بی سر. و جفت های عاشق دست در دست هم از خیابان شلوغ شهر می گذشتند، و انگار هیچ اتفاقی نیافتاده بود.  تنها در آن سوی خیابان پیرمردی نشسته بود و زار زار می گریست.

به خانه پناه آوردم. چشمانت گواهی می داد که هوایت بارانی است. گفتی خواب دیده ام " باد ما را با خود خواهد برد". پنجره را باز کردی و چقدر زود خواب تو تعبیر شد.

نمی دانم در کدام چند سال بعد، کنار کدام خیابان شلوغ شهر نشسته بودم و زار زار می گریستم.از آسمان باران کبوتر می بارید. کبوتران بی پر، کبوتران بی سر. و جفت های عاشق دست در دست هم از خیابان شلوغ شهر می گذشتند، و انگار هیچ اتفاقی نیافتاده بود. تنها جوانی از آن سوی خیابان خیره خیره مرا می نگریست.

 

(عادل، ١٣٧٧)


 
 
هفتم
نویسنده : عادل سالم - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢
 
آدم که نکشته بود، عاشق شده بود
( متن زیر را پیش از این،  در صفحه ی شخصی ام در جایی از این دنیای مجازی، نوشته ام.)
یک نوزده ساله ی احساسی بودم و البته شاعر. اول بار در شب شعر دانشگاه خواندمش و بعد در جشنواره ی دانشجویی. یک رباعی احساسی بود و حالا که می خوانمش می بینم از لحاظ فنی آنچنانی که باید باشد نیست.اینطور تمام می شد:"آدم که نکشته بود ، عاشق شده بود" . اما هر چه باشد شعر های آدم مثل فرزندان آدمند، حتا اگر لوس و احساسی.برخی این کودک را به نام خود ثبت کرده اند در این دنیای مجازی اینترنت. این را نوشتم فقط به عنوان وظیفه ی پدری. و اما این شعر:

دیدی غزلی سرود، عاشق شده بود

انگار خودش نبود، عاشق شده بود

افتاد، شکست، زیر باران پوسید

آدم که نکشته بود، عاشق شده بود

(عادل،١٣٧۶ یا ٧۵)



 
 
ششم
نویسنده : عادل سالم - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩
 

در نگاهت تار و تنبک می زنند

دخترانی سبزه رو، گیسو کمند

 

شور و شیرینی به هم آمیخته

مثل دریا شور و شیرین مثل قتد

 

هم بهاری - سبز - ، هم پاییز - زرد -

هم از این و هم از آنی بهره مند

 

چشم هایت، چشم هایت، دلفریب

ابروانت، ابروانت پر گزند

 

در دلم فرهادهایی روز و شب

تیشه بر بود و نبودم می زنند

..

خواب دیدم، من-تو-باران، ناگهان،

بینمان رویید دیواری بلند

 

(عادل، 1380)


 
 
← صفحه بعد